صفحه اصلی | تماس با ما | پيوندها | آرشیو | RSS | ارسال مطلب
 

آخرين خبرها

دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷

راوی کتاب بلوغ پشت خاکریز/جنگ انسان دیگری از من ساخت

كد خبر : ۱۵۵۸۹ /  تاریخ انتشار:۱۷ دی ۱۳۹۶ /  اخبار / دفاع مقدس ايميل چاپ

شمال آنلاین:داستان کتاب «بلوغ پشت خاکریز» که «حسن شیردل» آن را گردآوری کرده، یکی از هزاران داستان روایت شده از نوجوانانی است که با اخلاص هرچه تمام تر، در عین شگفتی، جان برکف، در جبهه های نبرد حضور پیدا کردند.

راوی کتاب بلوغ پشت خاکریز/جنگ انسان دیگری از من ساخت

شمال آنلاین:داستان کتاب «بلوغ پشت خاکریز» که «حسن شیردل» آن را گردآوری کرده، یکی از هزاران داستان روایت شده از نوجوانانی است که با اخلاص هرچه تمام تر، در عین شگفتی، جان برکف، در جبهه های نبرد حضور پیدا کردند.

 

 این کتاب درباره خاطرات «ایمان کفایی مهر» است که در سن 14 سالگی به جبهه می رود.

قصه این کتاب از یک فضای خانوادگی خاص شروع می شود و همین فضای خاص باعث می شود کفایی مهر وارد جبهه شود.

ورود او به جبهه قصه های زیبا و جذابی دارد و این قصه ها تا اواخر جنگ و بازگشتش از جبهه هم ادامه پیدا می کند. «ایمان کفایی مهر» راوی کتاب «بلوغ پشت خاکریز» یکی از این نوجوانان با اخلاص در زمان جنگ است که تجربیات شیرین و خواندنی از دوران حضور خود در جبهه ها را ثبت کرده است.

شخصیت به تصویر کشیده شده کفایی مهر در این کتاب تفاوت های زیادی با آنچه امروز می بینیم دارد.

برخلاف آنچه در کتاب هست، ایشان این روزها بسیار غمگین و دلتنگ به نظر می رسد. دلتنگ دوستانی که رفتند و غمگین از روزگاری که با آن روزها فرسنگ ها فاصله دارد با او گفت و گويي انجام داده ايم که حاصل آن را در ادامه مي خوانيد.

 

نخستین چیزی که در خاطرات شما به چشم می آید نوجوانی تان و شطینت های خاص خودش است که با حضور در جبهه دو چندان می شود اگر امکان دارد کمی از حال و هوای آن روزها بگویید و اینکه چطور شد به جبهه رفتید؟

من در خانواده ای بودم که همگی در فضای جنگ به سر می بردند. ما چهار برادر بودیم که برادر بزرگم پاسدار و دومی هم طلبه بود.آنها مدام در حال رفت و آمد به جبهه و جنگ بودند. من ناخودآگاه از این دو برادر خیلی الگو می گرفتم و همچنین خودم علاقه زیادی به نظامی گری و صحنه های جنگ داشتم.

 

نخستین بار چند ساله بودید که پا به جبهه گذاشتید؟

من نخستین بار 14 سال داشتم که به جبهه رفتم و نخستین صحنه های جنگ را دیدم.

 

این سوال پیش می آید که شاید شما چون سن تان کم بوده و احساسات بر شما غلبه داشته که با این سن کم به جبهه رفته اید؟

این سوال یکی از موضوعاتی است که همیشه از من و امثال من که در آن سن به جبهه رفته بودیم، می شود و فکر می کنم سوال مهمی است. واقعیت امر این است که ما همگی با شور و حال عجیبی به جبهه می فتیم، صدای آهنگران، شور و حال رزمندگان و خیلی مسائل دیگر به این شور و حال دامن می زد و واقعاً با اشتیاق عجیبی به جبهه می رفتیم اما تقریباً همگی با دیدن نخستین صحنه های جنگ حال متفاوتی پیدا می کردیم و مواجهه ما واقعگرایانه تر می شد.

 

یعنی شوکه می شدید؟

شوکه نه، بلکه با واقعیت روبه رو می شدیم. اما بواسطه بعضی مسائل در آنجا خیلی زود با آن کنار می آمدیم.

 

چه مسائلی؛ امکان دارد بیشتر توضیح دهید؟

ببینید فضای جبهه و جنگ فضای شوخی برداری نبود، نمی شود با حرف آن تجربیات را توضیح داد. مثلاً من حتی بچه های همسن و سال خودم را می دیدم که شب عملیات اصلاً کپ می کردند، حتی از ترس گریه می کردند. اما کسانی مثل من هم بودند که با سرگرمی هایی که در جبهه درست می کردند زود خودشان را با محیط وفق می دادند. بعضی از این سرگرمی ها، شیطنت های ما بود که در آن سن طبیعی هم بود. ولی در میدان جنگ صفای دیگری داشت و به همین جهت آن خاطرات برای ما رنگ و بوی دیگری دارد.

 

یعنی شما در خودتان ترسی احساس نمی کردید؟

اگر بگویم نمی ترسیدم دروغ گفته ام. اما اینجا نکته ای وجود دارد که من فکر می کنم خیلی مهم است. بچه های این نسل و کسانی که ما را به احساس گرایی محکوم می کنند باید بدانند که چرا ما زمانی که به مرخصی می آمدیم باز هم با اشتیاق به جبهه برمی گشتیم. ما که فضای جنگ و جبهه را دیده بودیم و ترس آنجا را تجربه کرده بودیم پس چرا باز هم مصر بودیم که بازهم در جنگ باشیم. پس واقعاً ترس، احساسات، فضاسازی همه اینها بود اما چیز بالاتری هم بود که ما را به جبهه ها برمی گرداند.

 

چه مسائلی اینقدر مهم بود که شما را در آن سن کم وامی داشت در جبهه باشید؟

توضیح این امر خیلی کار مشکلی است چرا که هیچ کدام از این تجارب و خاطرات را نمی شود در کلام ثبت و بیان کرد. چرا که تا کسی آن فضا را تجربه نکرده باشد نمی تواند این احساسات و عواطف را درک کند. واقعیت امر این است که ما برای جنگ، برای همدیگر، برای رفیق هایی که از دست داده بودیم و هزار و یک چیز دیگر که برای نسل امروز غیر قابل درک است می جنگیدیم. این حس هم هنوز با ما هست.

 

مساله مهم این است که یک نوجوان 14 ساله درکی از زندگی و رفاقت ندارد که بخواهد اینقدر عمیق به مساله نگاه کند و رفاقت را اینگونه توضیح دهد مگر جبهه چه چیزی به شما یاد می داد که اینگونه مسائل را می دیدید؟

این نکته بسیار مهمی است و برای روایت جنگ باید به این نکات توجه شود. انسان هایی که به جنگ می روند فرقی نمی کند کجا و کدام کشور، یک اتفاق مشترک بین آنها وجود دارد و آن هم این است که افرادی که به جنگ می روند مرز حب ذات و تعلق به جان را رد می کنند و مرگ را به سخره می گیرند. درواقع ما به دنبال مرگ می دویدیم. این را با یک مثال توضیح می دهم حساس ترین زمان در عملیات ها هنگامی بود که خط شکن بودیم و باید میدان مین را باز می کردیم در این زمان ما آنقدر به عراقی ها نزدیک بودیم که آتش سیگارشان را به طور آشکار می دیدیم، اما درهمان حال هم که زیر یک صخره پنهان بودیم و باید سکوت را کاملاً رعایت می کردیم، من فرمانده دسته را می خنداندم و اصلاً به این فکر نبودیم که شاید عراقی ها بشنوند و به سوی ما شلیک کنند. یعنی آنقدر خونسرد بودیم و هیچ ترسی از مرگ نداشتیم. این مرگ آگاهی ما را در وضعیتی قرار داده بود که فهم متفاوتی از زندگی و رفاقت و همه مسائل پیرامون مان پیدا کنیم.

 

کتاب بلوغ پشت خاکریز گویا چندسالی طول کشید چاپ شود، علت چه بود؟

علتش این بود که صداقت بیش از اندازه در آن به کار رفته بود. تا جایی که من ترسیدم، ترسیدم تا از خودم قهرمانی دست نیافتنی بسازم. شاید برای خیلی ها سخت باشد که عنوان کنند یک بسیجی گاهی هم می ترسیده، اما من با صداقت این را عنوان کرده ام. جبهه فضای ریاضت و غار کهف بچه ها بود جایی بود که ما با ترس ها و امیال مان می جنگیدیم. بهترین و پاکترین خودسازی ها را آنجا انجام می دادیم. باورش الان سخت است، اما در طول سه ماه شخص از یمین و یسار تغییر می کرد. اما همین اشخاص کسانی بودند که مثل من و شما می خندیدند، غذا می خوردند و آدم های معمولی بودند که به قول ما یک شبه راه صد ساله رفتند و خیلی هاشان شهید شدند.

 

شما چند سال در جبهه بودید و زمانی که برگشتید چه حسی داشتید؟

من 14 ساله بودم که جبهه رفتم و اواخر 16 سالگی ام جنگ تمام شد و به خانه بازگشتم. اما زمانی که برگشتم جنگ انسان دیگری از من ساخته بود. اصطلاحات جنگ من را پیر کرده بود. احساس می کردم چیزهای زیادی می دانم که شاید همسن وسال های من آنها را درک نمی کردند.

 

یعنی زمانی که برگشته بودید دیگر آن نوجوان بازیگوش و پر تحرک نبودید که فضای جبهه را به اصطلاح روی سرتان می گذاشتید؟

قطعاً جنگ ما را خیلی آرام کرده بود. اما نکته ای درباره آن شیطنت های جبهه عنوان کنم. بله شما درست می گویید همانگونه که در کتاب گفته شده ما بازیگوشی خیلی زیادی در جبهه داشتیم اما اینها سرپوشی بود بر سختی ها و مشکلات فضای جبهه. واقعیت امر این است اگر ما این گونه کارها را نمی کردیم شاید به این راحتی ها نمی توانستیم از پس بعضی کارها بر بیاییم. همیشه غمی در دل بچه های رزمنده بوده و همچنان هم هست. صدمات روحی و روانی جنگ وحشتناک است. شما فکر کنید با دوستی 6ماه یا یک سال همیشه باهم هستید و سر یک سفره غذا می خورید، باهم آموزش های جنگ را پشت سرگذاشته اید اما به ناگاه در یک عملیات بدون او بازگردید!عملاً تحمل این تجربه ها کار بسیار سختی است و آن رفتارها مکانیزم های روانی بودند برای تحمل این مسائل.

 

اجباری درکار نبود؟

من هیچ اجباری ندیدم.اما صحنه هایی را دیدم که نمی خواستند ما را به عملیات ببرند، ولی ما آنها را اغفال می کردیم که ما را به جلوی خط ببرند. من خود بکرات شناسنامه ام را دستکاری کردم تا سنم را بالا ببرم و در بعضی از حرکت ها و عملیات ها حضور داشته باشم.

 

و این هم به خاطر اخلاص بالای بچه ها بود، درسته؟

بله، کاملاً. من دوستی داشتم که انگشتری به او یادگاری داده بودم، اما گفتم؛ هر وقت خواستی شهید شوی این انگشتر را به من برگردان. یک روز آمد پیش من و گفت امشب عملیات است، من خواب دیده ام که شهید می شوم به مادرم گفته ام که بعد از شهادت این انگشتر را به تو بازگرداند. باورتان نمی شود در آن عملیات او شهید و آن انگشترهم به من بازگردانده شد.

 

از تحصیل و درس بگویید؛ چه کار می کردید آن زمان، فکر کنم دیگر خبری از درس و مدرسه نبود؟

من سوم راهنمایی بودم که یک خط در میان در امتحان ها شرکت می کردم تا مردود شوم و به جبهه بروم. اما مجتمع رزمندگان به جبهه می آمدند و به بچه ها درس می دادند و اجازه نمی دادند کسانی که به مدرسه می رفتند از درس و مدرسه عقب بمانند.

 

چطورشد که تصمیم گرفتید خاطرات خودتان را ثبت کنید؟

من فکر می کنم ثبت جزء به جزء خاطرات، رسالت هر رزمنده ای است. چرا که هر شخصی در جنگ مسائلی را دیده که شاید دیگران ندیده باشند، این به خاطر چند بعدی بودن فضای جبهه هاست. این احساس رسالت و وظیفه بود که من را وادار کرد تا این کار را انجام دهم. اما این کار نه تنها برای من بلکه برای هر رزمنده ای که تجربه دوران جنگ را دارد کار بسیار سختی است چرا که بازخوانی آن خاطرات کار بسیار مشکلی است، به گونه ای که من در جلسات اول بیان خاطراتم برای آقای شیردل یک جاهایی قصد داشتم تا کار را ادامه ندهم، اما به لطف و پیگیری های ایشان این کار انجام شد. این نکته هم جالب است بگویم برای این کار یک هفته کامل شبانه روز من و آقای شیر دل باهم بودیم تا کامل با فضا مانوس و شناخت دقیقی از دغدغه ها و شخصیت هم پیدا کنیم.

 

اگر امکان دارد یکی از خاطرات جذاب و شنیدنی که در کتابتان آوردید برایمان بگویید؟

ما در هفت تپه بودیم و در حال گذراندن دوره آموزشی. در یکی از شب ها ساعت 12 قرار بود رزم شبانه داشته باشیم. من آنجا شیطنتم گل کرد، پشت سر فرمانده رفتم و سرم را طرف گوش فرمانده بردم و برگشتم، خیلی ساده و از روی شیطنت اسم رزم ساختم و به عقبی گفتم «پرنده شب نما» نیروی پشت سری من گفت؛ اینکه معنی ندارد! گفتم؛ اسم رزمی است که فرمانده عنوان کرده، خلاصه این اسم رمز تا انتهای صف رفت و برگشت به خودم که باید به فرمانده می گفتم و من هم گفتم. فرمانده گفت چه کسی این اسم رمز شب را ساخته؟ صف بهم خورد و من هم از درون می خندیدم که چه کاری کرده ام. آنها به دنبال این بودند که چه کسی این کار را کرده است! بعداً که همه چیز تمام شد، با فرمانده گردان این مساله را در میان گذاشتم و کلی خندیدم و فرمانده گفت:ما همه فکر می کردیم یک نیروی نفوذی وارد گردان شده و خیلی ترسیده بودیم. خلاصه همه چیز با خوشی و خنده تمام شد.

 

نظرات 

 
0 حسین
ایشان یکی از مدیران توانمندو پاک دست نظام هستند که مسیولیتهای مختلفی داشتند که تا معاونت وزارت کار نیز رسیدند
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


كليه حقوق اين سايت براي شمال آنلاین محفوظ مي باشد
طراحی ، هاستینگ و پشتیبانی : مازندنت